نامه صد و سی و یکم
سلام عزیز دل مامان
امروز حالم خوبه.. راستش سرمای اول صبح یه کم انرژی بهم میده
این روزا تا 5 سرکارم ... خسته میشم ولی نه اونقدر که پیش بینی کرده بودم
کارم زیاد شده ولی خب کار باعث میشه از دنیام دور شم
روزای بلاتکلیفی اخر دوره گذشت و چند روزی بهمم ریخت ... ولی الان دوباره جاده همیشگیم در انتظارمه
با اینکه داروهامو خریدم اما زیاد به نتیجه گرفتن امیدوار نیستم و فکر نمیکنم
دارم دنبال زمان میگردم برای درمانهای پیشرفته تر
به قول یه عزیزی که بهم میگفت راه اخر رو اول برو و ای کاش من اینقدر سماجت نمیکردم به درمانهای ساده و قرص
باید یه کم حال روحی بابات بهتر بشه که بتونیم دوباره کفشای آهنیمون رو پامون کنیم و راه بیفتیم
یه راهی که معلوم نیست اصلا اخرش تو هستی یا نه ... این چیزیه که کس دیگه میخواد و من تسلیم اراده اش هستم
این روزا دو تا از همکارام که روزای اول ازدواجمون یا نوزاد داشتن و یا باردار بودن دوباره حامله اند و بحثها در مورد حاملگی و زایمان زیاده .....
همیشه یه جای شکر باقی هست
و منم خدا رو شکر میکنم که تو دو ماه پیشم بودی تا من یه دنیا خاطره از اون دو ماه براشون بگم
یه همکار دیگمون هم که سه تا بچه داشت خانمش چهارمیش رو حامله بود که تو 5 ماه زایمان کرد و بچه از دنیا رفت... دیروز ازم میپرسید ما چیکار کردیم و وظیفه اون در مقابل خانمش چیه
داشتم براش میگفتم از اون روزای تلخ میگفتم که درد از دست دادن تو با همه امیدی که بعد از 4 سال تلاش به دستت اورده بودیم خیلی برام سنگین بود ... تو ذهنم رفتم تو اون روزا که پیش خودم میگفتم اگه من اینو از دست بدم دیگه معلوم نیست کی بتونم دوباره بچه دار بشم
داشتم براش از اینکه درد من خیلی سنگین بود میگفتم که اون بهم گفت هیچ فرقی نداره .. هر کی بچه از دست میده خیلی ناراحت میشه
ولی من ...
نمیخوام متر بذارم و وسعت غم خودم رو نشونش بدم.... اما من با اون جای هیچ مقایسه و هم اندازه بودنی نداریم ...
از دست دادن یه چیزه و بعد از دو ماه امید و ارزو و فکر و خیالای قشنگ نا امید شدن یه چیز دیگه
خلاصه که دیگه نتونستم از اون روزا براش بگم
اما منو برد به روزای عاشقانه من و بابات و شمال


نامه صد و سی و یکم 




