زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و سی و یکم

1393/10/10 7:34
نویسنده : الی
275 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان

امروز حالم خوبه.. راستش سرمای اول صبح یه کم انرژی بهم میده

این روزا تا 5 سرکارم ... خسته میشم  ولی نه اونقدر که پیش بینی کرده بودم

کارم زیاد شده ولی خب کار باعث میشه از دنیام دور شم

روزای بلاتکلیفی اخر دوره گذشت و چند روزی بهمم ریخت ... ولی الان دوباره جاده همیشگیم در انتظارمه

با اینکه داروهامو خریدم اما زیاد به نتیجه گرفتن امیدوار نیستم و فکر نمیکنم

دارم دنبال زمان میگردم برای درمانهای پیشرفته تر

به قول یه عزیزی که بهم میگفت راه اخر رو اول برو  و ای کاش من اینقدر سماجت نمیکردم به درمانهای ساده و قرص

باید یه کم حال روحی بابات بهتر بشه که بتونیم دوباره کفشای آهنیمون رو پامون کنیم و راه بیفتیم

یه راهی که معلوم نیست اصلا اخرش تو هستی یا نه ...  این چیزیه که کس دیگه میخواد و من تسلیم اراده اش هستم

این روزا دو تا از همکارام که روزای اول ازدواجمون یا نوزاد داشتن و یا باردار بودن  دوباره حامله اند و بحثها در مورد حاملگی و زایمان زیاده .....

همیشه یه جای شکر باقی هست

و منم خدا رو شکر میکنم که تو دو ماه پیشم بودی تا من یه دنیا خاطره از اون دو ماه براشون بگم

یه همکار دیگمون هم که سه تا بچه داشت  خانمش چهارمیش رو حامله بود که تو 5 ماه زایمان کرد و بچه از دنیا رفت... دیروز ازم میپرسید ما چیکار کردیم و وظیفه اون در مقابل خانمش چیه

داشتم براش میگفتم از اون روزای تلخ  میگفتم که درد از دست دادن تو با همه امیدی که بعد از 4 سال تلاش به دستت اورده بودیم خیلی برام سنگین بود ... تو ذهنم رفتم تو اون روزا که پیش خودم میگفتم اگه من اینو از دست بدم دیگه معلوم نیست کی بتونم دوباره بچه دار بشم

داشتم براش از اینکه درد من خیلی سنگین بود میگفتم که اون بهم گفت هیچ فرقی نداره .. هر کی بچه از دست میده خیلی ناراحت میشه

ولی من ...

نمیخوام متر بذارم و وسعت غم خودم رو نشونش بدم....  اما من با اون جای هیچ مقایسه و هم اندازه بودنی نداریم ...

از دست دادن یه چیزه و بعد از دو ماه امید و ارزو و فکر و خیالای قشنگ  نا امید شدن یه چیز دیگه

 

خلاصه که دیگه نتونستم از اون روزا براش بگم

اما منو برد به روزای عاشقانه من و بابات و شمال

پسندها (5)

نظرات (3)

مامان زهرا
11 دی 93 11:16
سلام الي جون. ممنون كه اومدي. نميدوني حرف زدن با كسايي كه هم درد آدمن چقدر آدمو راحت ميكنه. آره عزيزم مامانم ميگه بچه هايي كه خودشون از دنيا برن اون دنيا منتظرمون مي مونن. دوستم ميگه رسالت اين بچه ها اينه كه به دنيا نيان و مواظب ما باشن. مگه غير از اينه كه اون مدت كه تو دلمون بودن هر كاري از دستمون بر ميومده انجام داديم؟ از عشق چيزي كم نذاشتيم؟ اونا روح داشتن و بعد از مرگ توي دنياي جاودانه هستن و با ما نسبت دارن اونا بچه هامونن هر چند اگه بعضيا در حقمون بي انصافي كنن و بگن اونا كوچيك بودن و بچه نبودن اما هستن و هميشه مواظب ما هستن. خوشحال ميشم بازم بهم سر بزني. بيشتر از يه هفته س با هيشكي حرف نزدم. با اجازه لينكت ميكنم. برام دعا كن
الی
پاسخ
اره عزیزم .. واقعا که تو اون دوماه هم براش مادری کردم ایشالا به زودی برات بهترین اتفاقا بیفته
طعم گس
12 دی 93 17:23
می فهمم... تجربه کردم و می فهممت...
الی
پاسخ
niloofar
13 دی 93 19:58
خیلی ناراحت شدم الی. واقعا نمیدونم تو بعضی شرایط چی باید بگم. فقط اینکه الان چاره ای جز خوب بودن و رفتن دنبال درمان ندارین. پس زودتر دست رو زانوتون بزنین و بلند شین.
الی
پاسخ
من خوبم همسری خوب نیست غم مادرش تو دلشه ... فعلا نمیخوام با درمان درگیرش کنم